تبلیغات
text
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388

حیف من

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :متن خنده دار ،

 

در آغوش كاناپه مهربانم نشسته ام و مثل همیشه موهای سینه ام را با دو انگشتم می پیچانم تا در هم تنیده شوند و به شكل موشك درآیند. بعد، چند موشك دیگر درست می كنم تا از لحاظ توان تسلیحاتی قوی تر شوم... هر كدام از این موشكها توان حمل یك كلاهك هسته ایی را دارند. فقط كافی است سینه ام را به سمت اسرائیل بچرخانم و نافم را فشار دهم...صدای زنگ آیفون تمركزم را به هم می زند. نگاهی به مانیتور آیفون می اندازم و یك زن را می بینم كه ابلهانه به دوربین زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر می رسد...خدای من! زنم است!...یك ماهی می شود كه با خاله خان باجی های فامیل یك تور ایرانگردی تشكیل داده اند. چقدر زود یكماه تمام شد !
مثل همیشه آسانسور لعنتی خراب است و مجبور شدم چمدانهای سنگین را از پله ها بالا بیاورم....وسط اتاق بغلم می كند. لباسش بوی عرق و دود گازوئیل می دهد...گونه هایش هم شور است.
وقتی به حمام رفت خانه را وارسی میكنم تا چیز شك برانگیزی بر حسب تصادف این گوشه كنارها پیدا نكند، چون آنوقت مجبورم كل این هفته را برای اثبات بی گناهی ام حرف بزنم. یكی از چمدانها را باز می كنم تا دلیل سنگینی بیش از حدش را بفهمم. خدایا! اینجا یك بازار "سید اسماعیل" كوچك است!...صدای نا مفهومش از حمام به گوش می رسد كه این خود دلیلی بر آن است كه دیوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمی زد.
وقتی از حمام بیرون آمد حوله اش را مثل عمامه سند باد دور سرش پیچید و خودش را روی كاناپه ام انداخت. هزار با گفته ام كاناپه مثل مسواك، یك وسیله شخصی است و دوست ندارم كسی خودش را روی كاناپه ام پرت كند...اینهمه جا...برود برای خودش یك كاناپه دست و پا كند...اه اه ....
مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهایش است كه از لای حوله بیرون افتاده و از نوكش قطره قطره روی كاناپه ام آب می چكد. می پرسم برایم چه سوغاتی آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت چمدانهای آنطرف اتاق دوید و من فرصت پیدا می كنم تا طوری روی كاناپه لم بدهم که دیگر جایی برای دوباره نشستنش باقی نماند... مثل شعبده بازها از داخل چمدانها خرت و پرتهای رنگی در می آورد و نشانم می دهد. به گمانم برای من خریده. وانمود می كنم كه خیلی ذوق زده شده ام و برایش اطوارهای عاشقانه در می آورم. كاش بشود دوباره سفر برود. حیف من.


***

 

چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردی باشم كه مثل دیوانه ها روی كاناپه كوفتی اش می نشیند و با موهای سینه اش موشك درست می كند.
مجبورم بغلش كنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوی عرق می دهد. نگاه كن موهای سینه اش دوباره فر خورده....شك ندارم قبل از آمدنم حسابی مشغول خل بازیهایش بوده. مایه آبرو ریزی و خجالت..
اصلا در حمام حواسم نبود كه بلند بلند به بخت بدم لعنت می فرستم، هرچند می دانم نشنیده چون یا یكی از چمدانها را باز كرده و فضولی می كند یا خانه را وارسی می كند تا مدرك جرمی باقی نگذارد. عمدا همه موهایم را در حوله نپیچیدم تا كاناپه اش را خیس كنم. وقتی مثل بچه ها حرص كاناپه بد تركیبش را میخورد قیافه اش حسابی دیدنی است. دلم برایش می سوزد و می روم تا سوغاتش را نشانش دهم.. نگاه كن خدای من.. كدام احمقی است كه وقتی ببیند بعد از یك ماه برایش یك مایو بنفش راه راه و یك جفت جوراب پشمی سوغات آورده اند اینقدر ذوق كند....واقعا حیف من


برچسب ها: داستان طنز ، حیف من ،

دنبالک ها: زنگ تفریح ،

جمعه هجدهم دی 1388

تسویه حساب

   نوشته شده توسط: نوید    

 با دستهایی که از سرما داشتند می لرزیدند بزور کلید را توی قفل انداختم و کرکره را تا نیمه بالا کشیدم.ساعت پنج و نیم بود و تا نیم ساعت دیگر توی قهوه خانه جا برای سوزن انداختن پیدا نمی شد.اول از همه عباس آقا می آمد و بعد کارگرها از زور سرما توی قهوه خانه می چپیدند تا یکی بیاید و کاری برایشان دست و پا کند. قناری ها که سر و صدای بالا رفتن کرکره بیدارشان کرده بود چند تا چرخ کوچک توی قفس زدند تا بال هاشان باز شود. نور موبایل را انداختم روی موزاییک های زرد کف قهوه خانه و کورمال کورمال خودم را به کلید برق رساندم. یک لحظه همه جا سفید شد و چشم هایم که به تاریکی عادت کرده بود هیچ جا را ندید.

انگشت هایم نا نداشتند یک چوب کبریت از قوطی بیرون بکشند.داشتم سماور را روشن می کردم که در قهوه خانه باز شد و از توی مه غلیظی که از خروس خوان همه جا را گرفته بود وارد مغازه شد. کبریت روشن توی دستم بود. محو تماشایش شده بودم که چوب کبریت نوک انگشتم را سوزاند و بخودم آمدم.راستش اولش ترسیدم. از در که می خواست تو بیاید سرش را حسابی خم کرد که به چهارچوب نگیرد. یک خورده هم یکوری شد تا تنه اش به در نخورد. آدم به این بزرگی فقط توی فیلم ها دیده بودم. دو متر را راحت داشت. هیکلش کم از آرنولد نداشت. منتها قدبلندتر بود. یک شلوار لی پوشیده بود و از آن اورکت های آمریکایی دولایه که دیگر لنگه اش پیدا نمی شود تنش بود.کلاه اورکت را کشیده بود سرش. نزدیک تر آمد و با سر سلام کرد و مستقیم رفت طرف تخت بزرگه. پوتین های براقش را در آورد و جفت کرد و خودش را کشید روی تخت و به پشتی لم داد. صدای جیر جیر تخت بلند شد.

خوب که جاگیر شد، کلاه اورکت را در آورد. نفسم گرفت.زیر لب گفتم:

-        یا جد فارس آقا! اینکه زنه!

یک شال سفید را الکی انداخته بود روی موهای سیاهش. ابروهای پرپشتش را تمیز برداشته بود و چشم های درشت و براقش خیره شده بود به من. آرایش خفیفی هم داشت. لبهایش برق می زد. خوشگل بود و ترسناک. مثل یک ماده شیر که بخواهی نازش کنی، اما از ترس دندان هایش خشکت بزند.

نمی دانستم چکار باید بکنم. خیره مانده بودیم به هم که در باز شد. خدا را شکر کردم که اوستا از  راه رسید. بدون اینکه به من یا تازه وارد نگاه کند، میله را برداشت و رفت سراغ کرکره نیمه باز. در حالی که پشتش به ما بود گفت:

-         سماور رو روشن کردی؟

-         بله عباس آقا.

-         سرش رو پر کردی یا نه؟ الان اینجا غلغله میشه.

-         پر کردم.

کرکره را که بالا زد، برگشت و لنگ لنگان آمد طرف ما. چند قدم که آمد، ناگهان چشمش به زن افتاد و در جا خشکش زد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون  می زد.

-         یا جد فارس آقا! پهلوون مردعلی !

این را گفت و از حال رفت. دویدم  و زیر بغلش را گرفتم و کشاندم روی تختی که روبروی تخت بزرگه بود.هر چه پیرتر می شد سنگین تر هم می شد. شکمش دو برابر سال قبل شده بود. توی شهر بهش می گفتند عباس بشکه.زن اما هیچ کاری نکرد. نشست و خیره به من و عباس آقا نگاه کرد. 

با عجله رفتم و یک لیوان آب اوردم . آب را که خورد، به زور بلند شد و  به زن که روبروی ما نشسته بود نگاه کرد. آرام به من گفت:

-زنه؟

- آره اوستا.

- لعنت بر شیطون. عین خود خدابیامرزشه. انگار پهلوون از قبر در اومده. همون هیکل و قیافه. همون اورکت آمریکایی. همون جایی نشسته که پهلوون می نشست.

اینجا بود که زن بالاخره به حرف در آمد. ته صدای دورگه ی خشن اش یک جور  ناز و ادای زنانه بود.

-         اگه حالش خوب شده بیا به ما برس.

-         چشم الان میام. چی بیارم براتون.

-         چهار تا تخم مرغ نیمرو کن. نیم پز باشن. دو تا هم آب پز برام بیار. کره و مربا هم بیار. عسل هم اگه داری بیار. پنیر نیاری!

چشمم افتاد به عباس آقا که چشم هایش داشت دودو میزد. با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت:

-         پهلوون هم همیشه همینها رو سفارش میداد!

کم کم من هم داشتم می ترسیدم. یا اوستا دیوانه شده بود، یا اینکه چیزهای عجیب و غریبی داشت اتفاق می افتاد. من که خودم پهلوان مردعلی را ندیده بودم. ولی همه توی شهر اسمش را شنیده بودند. هنوز هم قصه اش را برای بچه ها تعریف می کردند که خوابشان ببرد.

 مردعلی بزرگ و پهلوان کل منطقه بوده. پشت همه را به خاک زده بود و رقیب نداشت. اما خودش آدم دل نازک و مهربانی بود. امین مردم  و کمک حال بیچاره های شهر بود. حتی اواخر عمرش هم کسی حریفش نبود. می گویند با خلیل آقا که خان شهر بوده میانه ی خوبی نداشته. بحثشان هم بر سر یک تکه زمین شروع شده بود. خلیل آقا زمین مردعلی را با حقه و کلک گرفته بود و  مردعلی گفته بود تا سرش را نبرد و روی سینه اش نگذارد سرش را زمین نمی گذارد. خلیل آقا با تمام دبدبه و کبکبه اش از ترس مردعلی خواب و خوراک نداشته. هر چند هیچکس باور نمی کرد که مردعلی آزارش به یک مورچه هم برسد.

ننه ام که فامیلی دوری هم با پهلوان داشت می گفت که خلیل آقا مردعلی را کشت. می گفت نصفه شب در خانه اش را می زنند و می گویند چند نفر بزور ریخته اند توی خانه ی شعبان کچل تا دخترش فاطی را بدزدند. فاطی آن زمان خوشگل شهرمان بوده. بر و رویی داشته و کمی هم گوشش می جنبیده. هرچند حالا زیاد دیدن ندارد.خلاصه مردعلی پالتوی بلندش را می پوشد، عصای آهنی اش را بر میدارد و با عجله خودش را می رساند خانه ی شعبان. همین که وارد می شود، می بیند فاطی لخت و عور وسط اتاق نشسته و هرهر می خندد. همان لحظه 20،30 تا ژاندارم میزیند توی خانه و مردعلی را می گیرند.خلیل آقا هم همراهشان بوده. چشم مردعلی که به خلیل آقا می افتد حساب کار دستش می آید. می گویند آن شب 12 تا ژاندارم گردن کلفت لت و پار شدند تا اینکه بالاخره یکی با آجر از پشت زد توی کله پهلوان.

مردعلی را انداختند زندان و همان شب توی شهر جار زدند که او را با فاطی گرفته اند. فردایش که رفتند سراغ پهلوان، گوشه ی زندان کز کرده و مرده بود. نتوانسته بود این ننگ را تا صبح تحمل کند. فاطی را این روزها فاطی دیوونه صدا می کنند. هنوز هم می خندد و دندان های کرم خورده ی یک در میانش را نشان مردم می دهد. هر کس که از کنارش رد می شود یک تف می اندازد و لبش را گاز می گیرد.

صدای ننه که داشت این داستان را برای بار نمی دانم چندم برایمان تعریف میکرد هنوز توی سرم بود که دوباره صدای زن را نشیدم.

-         اول تخم مرغ آبپزها رو بیار.

قهوه خانه کم کم داشت شلوغ می شد. از این تخت به آن تخت می رفتم و چایی و صبحانه می بردم، اما حواسم پیش غریبه بود. میخواستم بدانم بالاخره چه می شود. بساط صبحانه اش روی تختی که زمانی پهلوان می نشست پهن بود و پیرمردها روی تخت های دیگر داشتند نگاهش می کردند. زن اما هیچ نگاهشان نمی کرد. سرش توی کار خودش بود. جماعت توی قهوه خانه داشتند پچ پچ میکردند و از هر سه چهار کلمه یکی "پهلوان" یا "مردعلی" بود.

-         یه سبیل که براش بذاری میشه خود خدابیامرز مردعلی.

-         این از خود مردعلی هم گنده تره. خدا به شوهرش رحم کنه.

-         خودم حاظرم بگیرمش. چه حالی میده با این بخوابی.

-         تو که با اسب و الاغ هم حال می کنی. این یکی اما زیر لحاف گردنت رو میشکنه!

عباس آقا رفته بود پشت دخل که دورترین جا از زن غریبه بود. عرق داشت شر شر از سر و رویش می ریخت و تند تند با دستمال یزدی پاکش می کرد.

غذای زن که تمام شد، با دست اشاره کرد که یعنی بیا و جمع کن. تخت را که تمیز کردم، با چشمهای درشتش که انگار قهوه ای بودند خیره نگاهم کرد و گفت:

-         یه قلیون برام چاق کن. نعنایی . با یه قوری چای دارچینی.

قلیان را که روی تخت گذاشتم، با سر به عباس آقا اشاره کرد و گفت:

-         بگو بیاد اینجا.

رفتم سراغ عباس آقا. دستهایش می لرزید. گفتم برود پیش غریبه. طوری نگاهم کرد که انگار لحظه ی مرگش رسیده است. اما قدرت مقاومت نداشت. بلند شد و رفت پیش زن. همانجا لبه ی تخت مثل بچه های مودب نشست و به جوراب های مردانه ی زن خیره شد. زن با سر اشاره کرد که بالا برود و به پشتی تکیه بدهد. عباس آقا کمی این پا و آن پا کرد. ولی وقتی نگاه های خیره ی زن را دید نتوانست مقاومت کند. با خجالت خودش را بالا کشید و کنار زن نشست که حالا قلیان را راه انداخته بود و مثل اگزوز پیکان 48 دود می کرد. زن دهنی خودش را در آورد و شلنگ را به او داد. عباس آقا در حالی که شر شر عرق می ریخت یک پک زد و به سرفه افتاد. به قول خودش 50 سال بود قلیان می کشید و من چند سالی که شاگردش بودم هیچ وقت ندیده بودم به سرفه بیفتد. زن پوزخندی زد و شلنگ را پس گرفت.

-         من رو می شناسی؟

-         شما ررررو؟ نه! از کجا ببباید بشناسم؟

-         پس چرا رنگ و روت پریده؟ نکنه مریضی؟

-         نه! یعنی آره! زیاد حالم خوب نیست.

-         خدا شفات بده. حالا بگو ببینم. جعفرآقا می شناسی؟از ورثه ی خلیل آقا.

نفس همه توی سینه حبس شده بود. همه هاج و واج داشتند همدیگر را نگاه میکردند. سکوت مثل یک لحاف سنگین روی قهوه خانه افتاده بود.

-         می شناسی یا نه؟

-         بببعله. می شناسم.

-         خونه اش رو بلدی؟

-         بععله.

-         خوبه. شاگردت رو بفرست در خونه اش. خبرش کنید بیاد اینجا. یه حساب قدیمی باهاش دارم که باید تسویه کنیم.

-         حساب؟ چه حسابی؟

-         به خودمون مربوط میشه. حساب رو باید تسویه کرد. تو همین دنیا. من با اون دنیاش کاری ندارم. حتما تو خودت هم حساب و کتابی داری که باید تسویه بشه.

-         مممن؟ چه حسابی؟ چه کتابی؟ من هیچ کاره بودم بخدا! خلیل آقا گفت برین در خونه ی  پهلوون رو بزنین بگین بیاد خونه ی شعبون کچل. بگین دارن دختره رو میبرن. من هیچ کاری نکردم! به جد فارس آقا من هیچ کاره بودم!

-         من که حالیم نمیشه تو چی میگی. انگار واقعا حالت خرابه. این چرت و پرت ها رو تحویل من نده. شاگردت رو بفرست در خونه ی این جعفر آقا یا هر خری که هست. بهش بگو فاطی اومده حسابش رو صاف کنه. این رو که بگی خودش حساب دستش میاد.

عباس آقا داشت مثل بید می لرزید. زیر لب می گفت:فاطی!فاطی! سر و صورتش خیس عرق بود. با سر به من اشاره کرد که بروم سراغ جعفرآقا.

خانه ی جعفرآقا زیاد از قهوه خانه دور نبود. بدو خودم را رساندم درشان.جعفرآقا خانه نبود. پسرش زنگ زد به همراهش و گفت خودش را به قهوه خانه برساند. من مستقیم برگشتم قهوه خانه. زن یک ابرویش ر ابالا انداخت.گفتم:

-         خونه نبود. خبرش کردن بیاد قهوه خونه. الان میرسه.

حرفم تمام نشده بود ک هدر قهوه خانه باز شد.جعفر آقا با همان غرور خاص خانوادگی شان توی قاب در ایستاد و به قیافه های هاج و واج توی قهوه خانه نگاه کرد.شصت را راحت داشت. قیافه اش اما نشان نمیداد. مال و ثروت خوب نگهش داشته بود. حسابی تیپ زده بود.موها را تمیز به عقب شانه کرده بود.پیراهن سفید و کت و شلوار اتوکشیده ی راه راه با کفشهای تازه واکس خورده. انگار انتظار یک فاطی ناز و کوچولو را داشت. چشمش که به زن افتاد خشکش زد.زیر لب گفت: مردعلی!

با سر اشاره کرد که بنشیند.جعفرآقا که انگار ناگهان بیست سال شکسته تر شده بود، بهت زده نشست و به او خیره شد.زن دست کرد توی جیب اورکت و یک تکه کاغذ بیرون آورد.با احتیاط بازش کرد و گفت:

-         این چک مال شماست .درسته؟

جعفرآقا که سعی می کرد خودش را جمع و جورکند چک را گرفت و سرش را تکان داد. زن که انگار منتظر همین جواب بود، ناگهان مثل شیری که روی طعمه اش بجهد روی زانوهاییش نشست و با قیافه ای که از شدت عصبانیت قرمز شده بود داد زد:

-         چرا پاسش نمی کنی؟ چندبار پیغام فرستادم که پول بریزی تو حساب. اینجور که معلومه ندار هم نیستی.این بازی ها چیه که در میاری؟ میخواستی من رو ببینی. بفرما. خیال می کردی من از اون فاطی هام که فوری تورشون کنی؟ یا تا فردا پاسش می کنی یا سرت رو میبرم میذارم رو سینه ات. فهمیدی؟

هوای قهوه خانه دم کرده بود. هیچکس نفس نمی کشید. همه مثل بچه دبستانی های مودب سیخ نشسته بودند و به زن نگاه می کردند. هیکل کوچک جعفرآقا که از شدت ترس توی خودش جمع شده بود در برابر هیکل بزرگ زن که روی دو زانو نشسته بود و انگار میخواست شکارش را برانداز کند خیلی دیدنی بود.جعفراقا با تته پته گفت:

-         ببببخشید. من شما رو با کس دیگه ای اشتباه گرفتم. چشم تا فردا پاسش می کنم.

زن چک را تمیز تا کرد و گذاشت جیب اورکتش و دوباره به پشتی تکیه داد. موهایی را که روی صورتش ریخته بود پس زد و با آرامش گفت:

-         حالا لازم نیست اینقدر عجله کنی. میخوام یه پیشنهاد دیگه بهت بدم. یه زمین 14 هکتاری داری تو خلیل آباد.درسته؟ همونی که بیخ اتوبانه. میخوام توش گاوداری بزنم.

دوباره پچ پچ ها شروع شد. عباس آقا زیر لب گفت: زمین پهلوون!

جعفرآقا که هنوز بهت زده بود، گفت :

-         اون زمین که قابل شما رو نداره! اصلا اونجا حق شماست.

-         پولش رو میدم. قیمت رو از بنگاه پرسیدم. نه یه قرون کم، نه زیاد. چکت رو پس میدم و الباقی رو هم نقد میگیری. قبوله؟

-         قبول.

-         پس زنگ بزن بنگاهی بیاد همین جا تمومش کنیم.

 

یک ساعت بعد اکبر اسلامی با دفتر و دستکش آمد و زمین پهلوان را با نصف قیمت واقعی اش بنام زن غریبه زدند.

رامین رادمنش


برچسب ها: داستان ،

دنبالک ها: پاتوق ادبی ،

سه شنبه هشتم دی 1388

پیرمرد

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :داستان ،

پیرمرد تنها در اوهایو زندگی میکرد.

او میخواست مزرعه ی سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار سختی بود و تنها پسرش که میتوانست به به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت این مزرعه را خیلی دوست داشت . برای کار در مزرعه دیگر خیلی پیر شده ام . اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد چون تو مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر

همان روز پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر به خاطر خدا آن مزرعه را شخم نزن. من آنجا اسلحه ای پنهان کرده ام.

صبح فردا چندین نفر از ماموران و افسران پلیس به مزرعه آمدند و تمام مزرعه راشخم زدند،بدون اینکه اسلحه ای پیدا شود.

پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت چه اتفاقی افتاده است.

پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار این بهترین کاری بود که از این فاصله ها میتوانستم برایت انجام دهم.


برچسب ها: داستان ، پیرمرد ، آموزنده ، زندان ،

جمعه چهارم دی 1388

عشق چیست؟

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :داستان ،

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق یعنی همین! " شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد


برچسب ها: عشق ، داستان ، ازدواج ،

چهارشنبه دوم دی 1388

مرخصی

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :متن خنده دار ،

در قدیم که پاسگاه های ژاندرمری در مناطق مرزی و دورافتاده از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آن مکان ها باید مدت زیادی را دور از اقوام و بستگان را سپری می کردند. و سفر رفت و آمد به سهولت فعلی نبوده.

همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانوده پدری اش شده بود. چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر و مادرش به شهرستان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و بیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش برای خواسته ی وی اهمیتی قائل نمی شود، او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران برای رفتن و دیدن خانواده اش درخواست مرخصی کند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می نویسد:

" جناب ....
فرمانده محترم ....
اینجانب ...... همسر حضرت تعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم ، حال که شما به دلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان ندارید بدین وسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .... برای مسافرت و دیدن پدر و مادر و اقوام موافقت فرمائید.
با احترام ، همسر شما ....."

و نامه در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد. چند روز بعد جواب نامه به این مضمون بدستش می رسد:

" سرکار خانم....
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدن اقوام با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت می شود.
فرمانده ....


برچسب ها: مرخصی ، داستان ، خنده دار ، جالب ، متن ،

دوشنبه سی ام آذر 1388

بیاموزید

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :جملات زیبا ،

شبی در خواب دیدم مرا می خوانند. راهی شدم. به دری رسیدم. به آرامی درِ خانه کوبیدم. ندا آمد: درون آی، گفتم: به چه روی؟ گفتا: برای آنچه نمی دانی.


هراسان پرسیدم: برای چون منی هم زمانی است؟

 

پاسخ رسید: تا ابدیت... تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری اوست که ابدی و جاوید است.


پرسیدم: بار خدایا چه عملی از بندگانت پیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟


پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس ازآن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید، اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید. اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید، در حالی که نه حال را دارید و ئه آینده را.


اینکه شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید.


سکوت کردم، اندیشیدم. در خانه چنین گشوده! چه می طلبیدم؟ بلی، آموختن.


پرسیدم: چه بیاموزم؟


پاسخ آمد:


 بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدنِ آن، به سالها وقت نیاز است.

 

بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتنِ خود کنید، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شما است.


بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید، از آنجا که هر یک از شما تنها به تنهایی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرد.


بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف و نقصان های شما آشنایند و لیک شما را همان گونه که هستید دوست دارند.


بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد. بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.


بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری ای که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمایید.


بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن، هیچگاه یکسان نخواهد بود.


بیاموزید در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید.


بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد، بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد...


ای بنده من به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند، مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد، ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد


برچسب ها: بیاموزید ، داستان ، متن ،

شنبه بیست و هشتم آذر 1388

معنای خوشبختی

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :داستان ،

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
 


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
 


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد


برچسب ها: معنای خوشبختی ، داستان ، متن ،

جمعه بیستم آذر 1388

فرشته نگهبان

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :متن خنده دار ،

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید..بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟


برچسب ها: داستان ، فرشته نگهبان ،

دنبالک ها: زنگ تفریح ،

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388

مکر زن

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :داستان ،

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری میکنه .
بطوریکه ماشین هردو شون بشدت آسیب میبینه .
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هردو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
-آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیزداغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو باصلح و صفا آغاز کنیم …!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شماموافقم این بایدنشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زیباادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تاما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!
و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری روباز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمیگردونه به مرد.
مرد می گه شما نمینوشید؟!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه :
- نه عزیزم ،فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !



برچسب ها: داستان ، مکر زن ،

سه شنبه هفدهم آذر 1388

آرایشگر

   نوشته شده توسط: نوید    نوع مطلب :متن خنده دار ،

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.

او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !!!!


برچسب ها: داستان ، آرایشگر ، متن خنده دار ،

دنبالک ها: زنگ تفریح ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2